« هر جمعه، یک دقیقه با وحی: » (شماره: 115)
« انسان » چگونه از « هر إسارتی »« آزاد » میشود و به « اوج رُشد » میرسد؟
« آفرینش » دو جنبة « هستی نامحدود » و « چیستی محدود » دارد و فقط « انسان و جنّ » میانِ « این دو » قرار گرفته تا با « اختیارِ » خود و « إنتخابِ » یکی از آنها، « آخرتِ » خود را تعیین کنند.
لذا مردمِ « عاقل » فقط « هستی نامحدود » و « خالقِ جهان » را به عنوان محبوب خود میجویند اما مردمِ « غافل » جاهلانه « چیستی محدود » و « مخلوق » و هر چیزی « غیر از خدا » را میخواهند:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ ... وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ ... (بقره/165)
لذا خداوند به رسول أکرم صلی الله علیه و آله میفرماید بگو: ای مردم پس چرا شما « غیرِ الله » را (که محدود و فانیند را) میپرستید؟ اما من، محبوب و معبودی را بندگی میکنم که « جانِ (من) و شما » در دستِ اوست:
قُلْ: يا أَيُّهَا النَّاسُ ... فَلا أَعْبُدُ الَّذينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ
وَ لكِنْ أَعْبُدُ اللَّهَ الَّذي يَتَوَفَّاكُمْ ... (یونس/104)
جوانی به نام « إبراهیم » (که از آغاز تولّد در کوه رشد کرده بود) وقتی به شهر آمد و مردم را « بُتپرست » دید در « نبودِ » مردم به بُتکده رفت و همة بُتها را شکست و « تَبَر » را در دستِ « بُتِ بزرگ » گذارد وقتی از او در دادگاه پرسیدند: چرا چنین کردی؟ او (بدون اینکه به دروغ إنکار کند) گفت: از بُتِ بزرگِ تبر به دست بپرسید آنها (با تعقل توجّه پیدا کردند که بُت حرف نمیزند لذا) گفتند: ما به خود « ظُلم » کردیم (و خود را در ظُلمت قرار دادیم،) و « سر أفکنده شدند » (و نتوانستند از رفتارِ جاهلانة خود دفاع کنند)، آن جوان از آنها پرسید: چرا « غیرِ الله » (و هر چیزِ محدود و ناتوان و نابودشدنی) را میپرستید؟ ... و چرا به « عقل » و « وجدانِ » خود رجوع نمیکنید؟
فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا: إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ (64) ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ ... (65)
قالَ: أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ؟ ... (66) ... أَ فَلا تَعْقِلُونَ؟ (أنبیاء/67)
پس « هر جنّ و إنسی » با « رجوع به عقل » میتواند این حقیقت را بفهمد که اگر « تسلیمِ » تعالیمِ خالقِ جهان شود زندگی برایش « پوچ » و « بیمعنا » نمیشود و از « اسارتِ وهم و خیال و علاقه و وابستگی و دلبستگی به مخلوق »،« آزاد » میشود و به « اوجِ رشد » و « خودشکوفائی » میرسد:
وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقَاسِطُونَ، فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولئِكَ تَحَرَّوْا رَشَداً (جن/14)
(و از ما برخى تسلیمند و برخى از ما خودخواهند پس آنكه تسلیم حق است قطعاً در خودشکوفائی آزاد است.)
« خدایا؛ به ما مردمِ مبعوث شدة جهان ضرورتِ تعقّل را بفهمان تا از هر إسارتی رها و به اوجِ رشد برسیم. »