با سلام و عرض ادب خدمت استاد گرامی و تشکر از فرصتی که برای پاسخ گویی میگذارین عید ولایت برشما مبارک استاد مشکلی در زندگیم هست ممنون میشم پدرانه راهنماییم کنین ما یک خواهر هستیم و دو برادر وهمه متاهل هستیم در شهر کوچکی زندگی میکنیم و پدر و مادرم در روستا زن داداشم از ابتدا یعنی در این 15سالی که ازدواج کردند ذهنیت بدی از خواهر شوهر داشتند برای همین رابطه خوبی با من نداشتند ( خواهر شوهر مادرشان که عمه ایشون میشند رابطه خوبی با مادرشون نداشتند و میگفتند برای همین با من خوب نیستند) اکثر مواقع با هر بهانه ای مثل دعوای بچه ها ،یا لباس نویی که بعد از مدتها میخریدم یا بهانه های خیلی دم دستی باهام قهری میکردند مشکل اینجاست که هر موقع قهر میکردند نمیخواستند من را در جمع خانوادگی ببینند آخر هفته که میخواستیم به پدر و مادر سربزنیم از طریق مادرم بهم میرساندند اگر ما نباشیم میان وقتی میرفتیم باهم میرفتند جاهای تفریحی و علنا به مادرم میگفتند نمیخوان من باهاشون باشم و گاهی وقتی بعد از یکماه یا دو هفته میرفتیم همین که می آمدند سوار ماشین میشدند و میرفتند یا اگر می ماندند از ابتدا تا آخر صورتشون رو برمیگردوندند و جواب صحبتم رو نمیدادند همیشه مادرم با درخواست داداشم تماس میگرفتند کی ما میریم یا کی نمیریم تا اونها وقتی ما نیستیم بیان بارها ازشون به خاطر سوء تفاهم ها عذر خواهی میکردم ولی فایده ای نداشت باز بهانه ی دیگر و قهر دیگر داداشم اکثر تعطیلات مثل ایام نوروز آخر هفته ، یا وسط هفته تابستون و.... منزل پدر ومادرهستند ما هم تا جایی که میشد نمیرفتیم و حتی وقتی همسرم مأموریت میرفتند با اینکه بچه هام خیلی بهانه میگرفتم خانه بودم و اونجا نمیرفتم گاهی سر بهانه ها جوری با من قهر میکردند که اهل خانواده بهم بدبین میشدند و بخصوص همسرم و همه میگفتند مشکل از منه همسرم خیلی دوست داشتن من هم مثل خانواده خودشون با خانواده خودم رفت و آمد داشته باشم وقتی این رفتارها از طرف خانواده ام تکرار میشد روحیه ام خراب میشد وقتی همسرم میدیدند خانواده ام احترامی برای ما قائل نیستند باهام بحث میکردند و در دعواها تهدیدم میکردند که میبرمت خونه مادرت میگذارم اینقدر روحیه ام خراب شده بود خدا منو ببخشه چند سال پیش یک روز تصمیم گرفتم خودکشی .. الحمدلله با انس با قرآن آروم شدم استاد بیشتر سعی میکردم با هدیه خریدن ، پیام یا تماس و گاهی حضوری با خانواده و زن داداشم صحبت کنم و رفع سوء تفاهم کنم ولی باز بهانه جور میشد و تکرار قهر و... الان مشکل خیلی حاد شده چند باری همسرم با داداشم صحبت کردند که یک شب جمع بشیم و این مشکل رو برطرف کنیم ولی با هر بهانه ای زن داداشم نمیاد طوری که همون شب میرند خونشون تا این آشتی صورت نگیرد و به همه گفته من برای او تمام شدم دعوتشون کردیم نیومدند و... من همیشه براش دعا میکنم و از خدا میخوام رابطه ها درست بشه همه ی خانواده دایی عمه و... از این مشکل باخبر شدند ، همسرم میگند بیش از این نمیخوام توسط خانوادت تحقیر بشی و اجازه نمیدهند بریم و میگند تقصیر مادرته که نتوانستند مدیریت کنند و عروس رو خیلی بالا بردند و به تو بی محلی میکنند من هم حرف همسرم رو قبول کردم و هر چی ایشون بگند انجام میدم آخر هفته در حد یکی دو ساعت میریم منزل مادرشوهرم ولی چون محیط کوچیکه اونها هم متوجه شدند حالا پدر و مادرم و داداش هام مدام تماس میگیرند بیا چرا قهری و ... مادرم هر روز تماس میگیره بیایین بهشون میگم همسرم اجازه نمیدند باز میگند باهاش صحبت کن و... هر جا در جمع عمه دایی هستیم بحث ماست واقعا دیگه از این صحبتها کلافه شدم نه داداشو زنداداشم میان برای آشتی و نه با این تماس های مکرر، میگذارند آسایش داشته باشیم و روزمون رو خراب میکنند الان مامان و بابام با داداش اینا رفتند مشهد دایی و مادربزرگ دعوتمون کردن که به مادرم بگند دخترت در جمع ماست تا زن داداشم اعصابش خورد بشه که من با اونهام.. حالم از این دنیا بهم میخوره الان دیگه خودمم ازشون سیرشدم ، دیگه اون جمع ها رو نمیخوام میخوام مثل همیشه عاقلانه به زندگی خودم و همسرم و بچه هام بپردازم ولی تماس ها و دعوت ها نمیگذاره مشهد از امام رضا خواستم آقا دل های ما رو بهم نزدیک کن مشکل ما رو برطرف کن آقا من این زندگی دنیا رو نمیخوام😭😭 اگر مشکل برطرف نمیشه شهادت من و امضاء کن 😭😭 دنیا باشه برای خودشون.. استاد به نظرتون من باید چیکار کنم ممنون میشم راهنماییم کنید
علیکم السلام. لطفا پرسشتان را بدون توضیح و به اختصار در سه چهار سطر مجددا ارائه بفرمائید.