عرض سلام و احترام قریب به سه سال پیش، همسر مهربانم بر اثر سانحه تصادف آسمانی شدن و من تا مدت زمان نسبتا طولانی در حالت شک بودم تا به مرور توانستم این حقیقت رو بپذیرم از ایشان یه پسر ١۵ ساله دارم اوایل خیلی میترسیدم که آینده این پسر چه خواهد شد، اما کم کم بهم ثابت شد که امورش اصلا دست من نیست و فضل الهی رو در زندگیش جاری میبینم اما در مورد شخص خودم، مدتی هست که به شدت احساس تنهایی میکنم ولی وقتی فکر ازدواج از ذهنم می گذره، مدام با خودم زندگی گذشته رو مرور میکنم، ترس از اینکه نکنه ازدواج کنم و فکر همسر فقیدمهربانم باز هم در زندگی مشترک جدیدم جاری باشه و نکنه مشغول به مقایسه بشم گاهی فکر میکنم این افکار شیطانیه و گاهی هم نه فکر میکنم حقیقته اینقدر ذهنم رو شلوغ میکنم که ترجیح میدم اصلا بهش فکر نکنم از شما درخواست دارم که راهنماییم کنید که اولا چطور بتونم این ذهن مشوش رو مدیریت کنم، و آیا اینکه من مدام خاطرات و خوبی های همسرم رو بیان میکنم که یادش زنده بمونه کار اشتباهیه؟
سلام و رحمت الهی بر شما. تنها راه برای فرار از هر گونه خیالبافی و خیالپردازی و اوهام اینست که با توکل به خداوندی که بر هر چیزی احاطه و إقتدار دارد فقط برای انجام تکلیف طبیعی و شرعی خود، خود را از هر نظر آماده کنید و اینکه چه میشود را به خالتان وگذار کنید.