سلام بنده خانم متاهلی با دو فرزند دختر هستم متاسفانه مشکلات زندگی خودم به کنار چون به شدت زندگی پدر و مادرم نیست ولی مشکلات زندگی پدر و مادرم که تا قبل ازدواج پیر شدیم از روابط بدی که داشتن و پدر عصبی و بد اخلاق و خسیس و مادر ضعیف و بیمار و رنجور که همیشه من و سنگ صبور خودش میدونست و الان هم با وجود اینکه ۲۰ ساله ازدواج کردم باز هم انتظار داره ازش برم پرستاری کنم و بهش برسم و همیشه حس تنهایی داره و دوست داره تکیه گاه عاطفی اش باشم همش ذهنم درگیر مادرمه که خودش رو قربانی میدونه و مارو بی معرفت و بی محبت ... دو فرزند دیگه هم داره ولی تمام فشار عاطفی رو به من میاره و منو تکیه گاه خودش میدونه و واقعا دوست دارم دست از سرم برداره ولی روز و شب یه کاری میکنه فکرم درگیره با اینکه خیلی سعی میکنم زیاد ارتباط نداشته باشم ولی همون هفته ای یکی دوبار هم روانمو داغون میکنه هرکاری هم کنم از نظرش کمه و یا کلا فراموش میکنه یا اصلا قبول نداره و دیگه خسته شدم از حس عذاب وجدان و اینکه باید مادرمو راضی کنم ... انتظار داره کمبودهای عاطفی که از شوهرش داره من جبران کنم یا موقع مریضی برم و پرستاری کنم ازش ... ولی متاسفانه نه روحم نه جسمم نمیخواد و نمیتونه و دچار روان پریشی میشم هرچی بیشتر بهش نزدیک میشم