مسلمان واقعی!!!



بنده خدایی تعریف میکرد بچه که بودم،

سر نمازم با صدای بلند دعا کردم "خدایا یه دوچرخه به من بده"
پدرم شنید، گفت:

بچه جان، خدا که کارش دوچرخه دادن نیست،
کار خدا لطف به بندگانش است

و خصوصا بخشش گناهان،
نه دوچرخه دادن.
صبح روز بعد رفتم یه دوچرخه دزدیدم

و سر نمازم دعا کردم: خدایا منو بابت تمام گناهانم ببخش.
بابام شنید: گفت: آفرین پسرم،

حالا شدی مسلمان خوب و خداپرست.
از آن روز دیگه من راهم را پیدا کردم.
الان هم یه گوشه مملکت دارم خدمت می کنم
اول اختلاس می کنم

و بعد نماز و نذری و سینه زنی و توبه.
نور به قبرت بباره پدر !!

 

 


برای این مطلب نظری ثبت نشده است و یا نظر شما هنوز مورد تایید مدیر سایت قرار نگرفته است