خدایا ؛ کجایی ؟



مردی با خود زمزمه می کرد:

خدایا با من حرف بزن !

یک قناری، شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد به آن گوش نداد.

مرد فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن !

آسمان ابری بود و رعد و برق شد و آذرخشی در آسمان غُرید، اما مرد اعتنایی نکرد.

 

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا ؛ پس تو کجایی؟ بگذار تو را ببینم.

شهابی پُر نور درخشید و از بالای سر او عبور کرد، اما آن مرد به آن نگاه نکرد.

مرد فریاد کشید: خدایا؛ به من معجزه‌ای نشان بده !

در همان لحظه، کودکی متولّد شد، اما مرد باز توجّهی نکرد.

مرد با ناامیدی داد زد: خدایا ؛ خود را به من بنما و بگذار تو را ببینم، خواهش می کنم.

پروانه‌ای روی دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد ....

و كَأَيِّنْ مِنْ « آيَةٍ » فِي السَّماواتِ‏ وَ الْأَرْضِ، يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ

و چه بسيار معجزات و نشانه‏ ها در آسمانها و زمين است كه (افراد غافل) بر آنها مى‏ گذرند و به آنها توجهی ندارند و از آنها روى بر مى‏ گردانند. (یوسف/١٠۵)


برای این مطلب نظری ثبت نشده است و یا نظر شما هنوز مورد تایید مدیر سایت قرار نگرفته است